تبليغاتX
شاپرک خیال

شاپرک خیال

می شودناگفتنیها را فشردو در پیاله ادراک ریخت،پس یا حق....

نقض کردم خیانتت را........

 

File Protocol

نقض کردم خیانتت را.....

گفتند چند ماهی است بر بام شکسته

خاطره ای بال و پر میزنی

به کدامین تیر؟ تیرغیب خیانت یا

کلام عیان روح خیانت؟؟؟؟؟

صادقانه نجوا کرده بودم برایت

هزار بار که پژواک خیانت 

تیشه ایست بر قلب زخم خورده ام...

                                               نقض کردم خیانتت را.....

                                               باور ندارم،باورکردنیترین حس مخوف

                                               خیانت را..............

                                                کلامت مهری بود مختوم و محتوم

                                                بر برگه اعتماد قلبم........

نه،نه...نقض کردم خیانتت را...

حتمی بود عشق جاودانت،افسوس....

افسوس،مرزی بسته شده بر تارمویی

نه خیانت نبود،سایه ای بود

از یک کابوس دهشتناک شبانه

تو می گفتی:((ای دخترک ابله شوریده

حال!پریشان خاطری در خیال

مشتی اراجیف شبانه؟؟

عرق ز جبین بزدای ز کابوس محال شبانه.....))

                                                     نه،نه...نقض کردم خیانتت را.....

                                                     مهری بر لب زده خموش و لیلی وار

                                                     همچنان می کشم انتظار،بی قرار

                                                      تا بنگرم اعجاز کلامت 

                                                      بر،اه جگر سوز قلب سوخته  را 

                                                      چون نوش دارویی سیمین وار.....

                                                      نه،نه...نقض کردم خیانتت را.....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 23:56  توسط شبنم  | 

فرجام بدینسان شد........

    

 

    

فريبنده و گماشته اي سيه روي در بيكران سيري ناپذير،ابريشمي از ان گرگ را

 

بر برهنه ديده گانش جامه كرد.زمان در گذر باد به عينيت يافت برقعه پليدش را....

 

او ميخندد و به ريشخندي ميخنداند باطني زخم خورده چون من و من گونه هايي

 

چون من را از ان سان كه لعبتي است در مكري بكر و خزانه ايست در قعر شطي

 

منفور. كلامش قديس بود و ملعبه اش چنگي بي پروا بيش نبود،افسوس به نشان

 

تظاهر مي نواختش....قدسيان!!!بكوبيد بر باورهاي بي مقدار و استخوان در گلو گير

 

كرده اش،او نمي داند كه ميداند هر شبش چون شبي است كه در تارك كمر كش

 

عصيان در تعليقي بس دهشتناك،افولش را باخطي طلا كوب بر شناسه تولدش

 

حك كرد، يا كه ميداند و به خاطر نسپارده خط خطيهاي مشكين فامش در فراسوي

 

عبور را..................

 

اينك كه سحرگاه در گنبدي كبود سپيده دميده ،همزاد پيله اي را ميدرد،شاپرك بال

 

ميگشايد به عبور و من نيز يك شاپرك در اوج....  . چه سان شد كه سپيده دميد

 

بر عرش؟؟؟همزاد پيله اي ميدرد و پديدار ميشود هستي وجودش در اوج و سپيده

 

مي يابد تبلور خويشتن خويش را در انس.....نه بر شطي منفور ، بر نيمه اي دلباخته

 

در حصول، نه در تعليق، در مستي و مدهوشيه فرجامي مقبول، نه با دو پر، با چهار

 

بال و پر در ظل ممتدد افق در يك جان و تن.............

 

فرجام بدينسان شد:""((ما)) با چهار بال وپر  زيبنده ايم نيلگون را كه اينك در خلسه

 

مبهم رهايي و رخنه عبوديت  در كالبد عشق ،به تكرار ميسازيم مكررات باور اين

 

واژگان را: ""شاپرك من، بدون تو امروز هزارمين روز در يك روز و امشب هزارمين شب

 

در يك شب...توهم نيست،حقيقتي تلخ و انكار ناپذير است....."".

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 14:45  توسط شبنم  | 

تو معنایم کن.....

 

 

مغلطه نكن اي عشق!تباني كن با دل تا بجويي انك ناب يك رسيدن را در سراچه ديدگان

 

يك معشوق كه دم به دم در تبلور غريب ديده گانش ،خلوص ديوانه وار دستهاي رهايت را

 

بنگري،من نيز نگريستم و گريستم….گريستم بر بودن افكار ي مسقف به احساس و نقطه                

 

 عطف بي ريايي  درپستوي نهان باورهايه اسمانيم….اما خريداري ندارد!!!در كدامين بازار

 

ميشود جست خريداري بي توقع كه بفشارد با چنگهايش حتي توهم سوزان ظلمات را

 

و بنوازد با بلوركهاي سر انگشتانش ،ظرافت دلنشين يك تار را و ديدگانش را در وراي هستي

 

يك معشوق بتاباند." تو از كدامين قبيله اي؟سرخ رو اما تارك زده بر ديده؟"،"به كدامين ايين

 

ميجويي قلبم را؟؟؟نمي دانم كه بخاطر داري دوستت دارمها را؟؟؟ به كدامين ايين ميجويي

 

دلواپسيهاي دوستت دارمها را؟؟؟………"اي كاش در خزانه باور هاي پریشانت شمعي بود

 

 نه در باد ……  .غره شدي و نا باور به تپيدن بي مها بايم براي تو؟؟؟چه ملوديه روح نوازي…..!!!

 

پس گوش بسپار ،با دل و جانت گوش بسپار تا شايد تپيدن تو را نيز بشنوم و بال و پر گيرم

 

بر بام خاستگاه عشقمان…… .يك شيشه امروز در مرور حس غريب و خشكيده ات به نا گه

 

تلنگري خورد و شكست،قلبم بود يا پنجره نمي دانم ،فقط ميدانم كه شكست اين بود و بس!

 

باشد كه تند باد پنجره اي شكسته باشد،نمي دانم،باور ندارم كه در عبور بشكني قلبي را،

 

تو معنايم كن……..صداي شكستن چه بود؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 1:57  توسط شبنم  | 

مأنوس با یأس.....

 

 

جنبنده ای نیست تا خلوتت را بی مثال نمایاند،عافیتت را قدربدان که تلنگری

نیشتروار جزء جزءوجودت ‌راپاینده است.شناسنامه ات بطالتت را مهر می کند

بر برگه تمبر دار عمرت،دراز بادش....!!!!!  ""بی مهابا مزاحی تلخ بیش نبود.""

سیاه چالهایی با سه گویش متفاوت:

در یکی زبان اویخته به دار،در دیگری چشمها دریده از خیره گی بر تیزک یک

تیرک کمان و در دیگری گوشها بریده بر کف دست... .تو نه زبانی اویخته به

داری و نه چشمی دریده از خیره گی و نه گوشی بریده بر کف دست .تو

یک جنبنده ای مستأصل بیش نیستی و امیدی فروریخته در توهم زمان و

امالی مأنوس با یأس و نقطه متروک یک افقی که انک پیله بستی در سیاه

چالی که جنبنده ای ندارد.طلوعت  در غروبت بزعم بودنت، بی مهابا هیچ بار و

غروبت درطلوعت صادقانه هزاران بار...شلیته سوخته ات را بر دوش کش،پلکان را

بشمار،بشمار،بشمار...میدانی که عریض نیست و بی تردید نه طویل....

گوری مخوف در بر درختی چنار...شناسنامه ات بطالتت را مهر میکند بر برگه

تمبر دار عمرت،چنار را به خاطر بسپار....کاش به خاطر میسپاردی هلهله

تولدت وقاموس بشریت یافته زندگی را...بودن همان است..... 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 13:58  توسط شبنم  | 

کوبه.....

  

خندان بودو قدح سرشار از باده مستی و راستی،خواست که به

جوش اید عنقریب،از شب گریز های پا به رهنه خسته زماه و بلور

کهای افراشته سر انگستانش نشان ماه را به افلاک فروریخته در

دیدگانش می بخشید.تفنن نبود عروجی نابهنگام بود،عصیان نبود

تبلوری ناب بود،تخیل نبود تأملی بی قیاس بود، در اندیشه و باور

بودن یک کوبه بیصدا و مسکوت که در خلسه عمیق بودن، رسیدن

او را به انتظار نشسته است،او می ایدکه بکوبد کوبه مسکوت را

وچه غره.....او در خدعه باد و دسیسه شوم کلاه بوقیها بی تقصیر

بود،می خواست که تیشه به ریشه بوته زند،افسوس بوته ای نبود

که ریشه زند....امروز هزارمین روز در یک روز و امشب هزارمین 

شب در یک شب...توهم نیست،یک حقیقت تلخ انکار نشدنی در

کوران هجوم امالشان،امالی بس پلید یا که نمی دانم شاید لبریز

از امید،او میداند که بود و هست و خواهد بود...ادراک!!! در ضمیر

سحر امیز درونت ،میدانم که میدانی شب پره گواه بر این زجر

پنهان و دردی جانکاه بود و محصور شده یک بغض فرو ریخته.....

افسوس که زبانش را از دهانش بر چیده اند،او ناظری بس شکیب

بود بر این درد.................

صدایش می اید در گذر بادچه بی پروا، و جای شبه نیست که

کوبه صدا خواهد زد شب پره را که بیاید و لحظه پایان درد و سر

رسیدن انتظار را نیز به تماشا بنشیند........

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 13:40  توسط شبنم  | 

به نام او.....

 

 

 بودو نبود هر انچه چه که بود هست و خواهد بود،""بیم و امید،جویدن یک

ناخن ،التهاب واضطراب،خزیدن بی پروا و عاشقانه یک عشق،رسوخ بیرحمانه

تبعید و مصلوب کردن بیشرمانه قلبی از دردتحمیل و سر انجام به تماشا

نشستن پرده ای از خاطرات و پای افزاری دریده و گشاده از پیمایش درد

در مسیری چاک خورده از انصاف و روحی جان به لب رسیده از انتظار و

جبر..."".بی تکلف درک میکندجبر تبعید را اما چه دشوار...مرا نیز دشوار و

بس طاقت فرساست سلوک نا خواسته دیار تبعیدرا به جان خریدن  اما

میدانم و میدانیم سرانجام مهر میپروراند دیدگان عریان و به انتظار نشسته

مان را و چه لبریز از شوق رهایی و رسیدن....سزاوار نیست تخیل معصومانه

شاپرک را سفتن،تن و روح لطیف یک شبنم را بی مهابا خراشیدن....در عین

ناباوریه همگان ،تخیل و تن و روح،دم و بازدم کودکانه می پوید و میتپدفقط

برای او که زندگی است.....به مقدسات سوگند خواهد بود تیشه به غم،دشنه

به درد،گریه به باد،شکوه به سنگ،ریشه به عشق،دیده به مسح،پنجه به کف

،خانه به نور...................

چه میشود گم کردگان حقیقت را؟؟؟""یارب!!!شریانهای تپیده و قلیان دیده از

عشقمان را بنگر و ناقوس زمان را فراخوانی کن تا که باشد گم کردگان حقیقت

ما را بیپرده و پاک بیابند.....""     "امین یا رب العالمین".

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 10:13  توسط شبنم  | 

تعمید نا خواسته....

 

 HyperText Transfer Protocol

باز هم امدم،بار دیگر لبه تاریکی زمین را بوسیدم،تلخی را چشیدم و دیدگان عریان و حسرت دیده ام

را با دوری و جدایی تعمید دادم ،تعمیدی از جنس اتش.....خمیدگی قامت قلبم را با انگشتانم موزونی

دگر داده بودم اما تعمید ناخواسته،نقشی کبود بر قلب تکیده ام بست و چه عصیانگر و بیرحم.....

ملامتها در ایستایی بر باورهایم کشیدم ،ذوب شدم ،چکیدم و عاقبت زخم خورده از تحمیل....اما بانی

همان خصمی بود که تعمید را بر وجودم نشاند.بانی تعمید را جای تردید است که رهایی باشد از ضجه

های درونم،از قلبی شکسته و سوخته و عاشقم و سر گردانیهای گاه و بیگاهم در کوچه پس کوچه های

اشتیاق و خاطرات...........زانوانم را گرد کردم بر زمین نا خواسته ام،نشسته ام،گویی اتشی در اعماق

 زمین نهفته است،دیدگانم را بر هم مینهم :""پروردگارا مرا به عرش ببر به ا وج خواستن و توانستن ""....

باد میوزد: ""مرا با خود ببر به سرای محبوبم،تمنا می کنم....""

بودن را بار دیگر در نبودن تجربه میکنم،خاکسترم را باد بی تردید خواهد برد بر دستان به انتظار نشسته اش

و باور خواهد کرد که من باز خواهم گشت و چون کاوه اهنگر وجود چرمین و صبورم را بر عرش علم میکنم

تا که خصم بداند خصومت ملک ابلیس است و بس... .قدیس!!!!طهارت باورهایم را میخواهم،تعمیدی دوباره

میخواهم،تعمید رسیدن،از میان بردن مرزها و بایدها و یافتن اغوش محبوبم و ارامش ابدی از غریبه ای که

وجود غریبم را مملو از بودن کرد،عبادت را از ان روز به بعد یافتم....

دلدارم،باورهایت را به خاطر بسپار و من را نیز در اوج......باز خواهم گشت طهارت دهنده روح و جانم............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 18:44  توسط شبنم  | 

" من هزارمین اختر اقبال هستم "....

    

HyperText Transfer Protocol

زجر و درد،عصیانگریهای نامردانه یک تولد در هزاره نجوم اسمانی و تصاحب هزارمین اختر

شگون و اقبال و چه نافرجام.....   .در ضمیرش باور انکار زمان رخنه می کند و تسکین میدهد

این پندار او را: " که روزی خواهم رفت ". او امد و تکلیف این بود و خود قاصد بی تکلف یک

مقصود...  .

شناسه گذر: " من هزارمین اختر اقبال هستم "....و چه دور...و اما میگذرد.... .در پستوی خانه

اش هر روز یک معما را با سادگی مطلق به نشان راستی و حکایت کف دست... جا میدهد و

جوابش را در اوراق بهادار ذهنش،هراس دیده وبه نشان تظاهر گم میکند.دیده گانش را در قبال

ملخکهای جانگیر ابدیت رها کرده،بر هم مینهد و از قبل مظلومیت و راستی ، فطیر زهراگین مستی

را می بلعد تا که شاید مرهمی باشد برای طغیان فرو ریخته های محصورشده درونش...  .

شناسه گذر؟ " من هزارمین اختر اقبال هستم ". و او در محکمه و میزانه افت گیر زمین چاک

خورده مزروع محکوم به حبس دقایق ،ان هم به نشان خاطرات انصاف مدفون شده  و جان بخشیدن

به عدالت... "!!!! چه مضحک!!!! "...  .اری هزارمین اختر اقبال هر روز شناسه گذر خود را بر

میله های تکیده زمان حک میکندو عبور نا فرجامش را از پس افکار مخدوش و چروکیده و بغض

خشکیده به گلو و ضمیر رنج دیده اش به تماشا مینشیند،او خود طعمه گرگ بود........  .

محکمه نمی دانست که او لین اختر شگون و اقبال کلید حل این معما بود...........    .

 ***************************************************

        ترانه حرف دل.........

 

HyperText Transfer Protocol

اگه غربت تویه چشمام

میخونه از اشنایی

واسه دلتنگیه فردا،میدونم بهارو داریم.....

اگه ناودوون میخونه قصه بارون

من و تو،تو رویاهامون

میزنیم رنگ دل و جون

واسه شبهایه پریشون

                                       اگه غربت تویه چشمام

                                           میخونه ازا شنایی 

                                        واسه دلتنگیه فردا،میدونم بهارو داریم.....

میگی بسه،دیگه بسه

همه چی از سر شروع شه

قصه شاپرک ما

واسه فرداها ی نور شه

قصه بی غصه ما

تویه اون نی نی چشمات

میزنه رنگه سپیده

واسه شبگردهایه عاشق

همیشه لالایی میگه

                                           اگه غربت تویه چشمام

                                           میخونه ازا شنایی 

                                        واسه دلتنگیه فردا،میدونم بهارو داریم.....

اره ای جون...........

بگو از قناریهایه تویه ایوون

بگو از بادبادکایه کوچه همیشه پنهون

بگیر این قلبه منو تا انتها

ببرش تا خودشب به اون دورا،به رویاها

گل من............

بغل بگیر خاطره امو

واسه من تنهایی سخته

تو بگو با من بمون

                                             اگه غربت تویه چشمام

                                           میخونه ازا شنایی 

                                        واسه دلتنگیه فردا،میدونم بهارو داریم.....

گل من............

بغل بگیر خاطره امو

واسه من تنهایی سخته

تو بگو با من بمون........

                                         (نوشته شبنم....)

                                          

                                        

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 0:13  توسط شبنم  | 

منیجک......

 

HyperText Transfer Protocol

قندیلی بر خشت فروریخته تبسم کذایی،دستانی رها شده از اندوه و مشعلی افروخته در قعر

کندو.....دشوار است کلام سهل گفتن در حاشیه بغض کبود یک منیجک درباری درسرایی با شکوه

به عظمت یک خلسه...چندی پیش در میدان شهرهمهمه ای بر پا بود از توده های گنگ،در پستوی

افکارشان ، منیجک ،معلق اویخته به دار بود....دیوانه نبود،دیوانه گان پنداشتند معشوقه اش ماه

است و او دیوانه است،غافل از تامل شاخص و تکلم بی پروایش در تاریکی مسحور شده مطلق....

ای عاقل دیوانه ،تو نیز منیجک را دیوانه ای بیش نمیدانی و قیاس کلامش را با تکلم الکن یک ملعبه

و یک چنگ اراجیف بیمقدار بیش نمیدانی....سزاوار نیست شماتتهای بی حصرتان در سنگسار به

خیال خودتان دقایق هرز خزیدن....دیدگانت را انی بدوز به کندویی که در شور منیجک شعله میدمد

،به قبله گاه تراویدن درونش،به وجودی چرمین  چون چرم اهنگران خورده و قاطع....او متکلم بس بی

تکلف است در خواهش و گدایی ادراک...افسوس که امال ادراک در ظرفی نمی گنجد......

بر خیز ....تویی که به تماشا نشسته ای منیجک معلق را،چنگهایت را در هم گره کن شاید ظرفی

باشد برای ادراک و فرو بردن یک منیجک بشریت یافته در یک خلسه مبهم . ناگسستنی............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 22:4  توسط شبنم  | 

طعمی گس........

 

HyperText Transfer Protocol

کوفتن، تهی شدن،لغزیدن اشک بر گونه های بر جسته،خدشه دار کردن زمان در توهم انکار نشدنی

و یافتن ارامگاهی ابدی و بوی کافور و یاس در میهمانی خورشید.....خواسته اینست ارامش وصف

نا شدنی و طعمی گس.......

عشقبازی و لعبت جوانی در هیاهوی گنگ ملعبه و انفجار عریانگریهای بی پروا و شلیته ای بر دوش به

رسم عاشقی و گویش کلام قدیس عشق به شرط عاشقی و به رسم میخانه ،گویی انکه در گرگ و

میش زمان در حاشیه کوچه ای خلوت غم دل میسراید وغزل دلتنگی رابا سر انگشتانش در حاشیه

عبور حک می کند،ظل عشق خدایی بیش نیست...او برقعه از چهره می زداید و از خلسه این زداییدن

ناب در بارگاه ابدیت،هلهله ای بر می خیزد از مهرویان محفل اوج....و چه زیبنده است فریبندگی در اوج

...........تشویش و تفکر،سفتن پی در پی التهاب و سر رفتن انی یک طاقت و تاب،گویی زمین فریاد

می کند از غرور بی ایین دلسنگیها و مکر و شرارت بی حصر قبیله نا کجااباد دل به یغما برده و شگون

نا فرجام منهایی چون من در ید بیرحم فراسویی که دیدگانی در ممتد تمنا و امال و خواهش،ناشی وار

به او دوخته شده است............

 اری و سر انجام نیز کوفتن، تهی شدن،لغزیدن اشک بر گونه های بر جسته،خدشه دار کردن زمان در

توهم انکار نشدنی و یافتن ارامگاهی ابدی و بوی کافور و یاس در میهمانی خورشید.....خواسته اینست

ارامش وصف نا شدنی و طعمی گس................

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 20:54  توسط شبنم  | 

غدار........

 

 

File Protocol

تجسم عشق ستودنی است،ترحم نفرت انگیز...دقایق درفش بی مهابای وجودی نمایش

رابه نشان داوری به اوج میکشد و انسانها بی تفاوت،بی تامل،خالی از کنکاش تیشه به

درفش دقایق می زنند و چه مذبوحانه و مستاصل از مشتی خاک بر کف،تعفن انگیز روایت

کذابانه عشق را بر چهره قدیس زمان حک می کنند....وتو ،تویی که انسانی و غره به تعمق

درون و اختیار به مکر و ریا....اری تویی انسانی ابلق ومنفور......شمعها را در میخانه نیمه  

شب بستند و ساقی را به علم کشیدند جرمش هویدا کردن می فروش بود....اری می فروش

عاشق بود....فریاد کن تا مرزها از هم گسسته شوند افق بیدار شود از مکر زمانه،از تشابه

کذایی عواطف و غره به درویش وار ذبح کردن و به گل ریختن احساسات بی تکلف کرم ابریشم

....او هم وجود برای زیستن می خواهد،بر خود بتابد....اری او تابید و غدار جفاکش نامرد کوبید

،غافل از کوبنده پیله ای که در ممتد دیدگانش از دور سوسو میزند....بر خیز دیده گان خیره ات

را به نفرین پیله کوبیده شده بدوز ودل به ضجه ابدیت بی فروعت ببند،

                   ای مرد نا مرد ،ای غدار.....بازنده ای بیش نیستی.........

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 0:29  توسط شبنم  | 

دلتنگیها و درددل...

 

 

 

 

HyperText Transfer Protocol 

چقدر دلم تنگه ....واسه همه چی دلم تنگ شده حتی واسه اتاق کوچیکم،واسه ایینه ام که هر وقت دلم

می گرفت بهش نگاه می کردم و با خودم حرف میزدم و عقده دلم تا بینهایت باز میکردم،واسه تنهاییم تو

شبهای دلتنگی و بغضم،واسه ارامش مبهمی که توش نهفته بود...چقدر دلم می خواست یک گنجشک

کوچیک بودم دو تا بال داشتم و ذوق زده پر میکشیدم می رفتم خونه و مثله ی بچه کوچیک  ناتوان و

خواستنی با ی جهش کوچولو می پریدم تو بغل مهربون و وصف نشدنی مامانم و تما م پیراهن گلدار

حریرشو خیس از اشکام می کردم و با شیطنت کودکانه ام جست می زدم تو بغل بابای نازنینم که 

دختری داره که خیلی باباییه،تمام نفساشو میشمردم و بو میکشیدم ...اخ که چقدر بال نداشتن سخت

و اسف باره....به حالت تعلیق در اومدم ،زمان و لحظه ها مذبوحانه با من در جدال و من گریزان از ذبح

شدن....ای کاش میتونستم زمان به عقب بر گردونم و لحظه هامو جبران کنم....اینهمه دوری و در به دری

ودلتنگی که بود حالا دیگه دوری از قلبمم مزید بر علت شده،دیگه چرا تو ازام دوری؟؟؟؟؟؟کاش تو بودی و

با نفسات به ثانیه های مه گرفتم رنگ ابی میزدی و منو پر میدادی تا خورشید که ی وقت تو یخبندون

بیرحم دلتنگی وجود عاشقم یخ نزنه...می تونم کلمات اسمتو بارها و بارها هجی کنم به این امید که

اگه ایندفعه هجی کنم تو میای و ی طبق خنده رو مهمون لبهای نشکفتم و پاهای سست و غم زده ام

میکنی....چشامو میبندم ،دارم خطوط زیبای حیاط قدیمیه خونه امونو تو ذهن خسته ام ترسیم میکنم...

ی درخت کهنسال و تنومند با برگهای پهن و ی گل سفید و خاکستری که غبار کهنگی روی گلبرگاش

عجیب نشسته،ی باغچه کوچیک  پر شمعدونی و گلهای رنگی مینا و ی سبد گل نرگس که مامانم از

ایوون دلتنگیهاش تو این فاصله های مه گرفته برام چیده و ی کنج دنج گذاشته تا من بیام و از دیدن اونا

ذوق زده شم ،اخه گل نرگس خیلی دوست دارم....میدونی قلبکم،اگه ایندفعه با من بیای همه گلهای

نرگس کنج حیاطو بهت هدیه میکنم چون به چشام هدیه میکنم و قشنگترینها رو واسه چشام میخوام...

چقدر بیرحمانه است که رویا به ادم نرسه!!!! اخه من هر چقدر می دووم بهش نمی رسم حالا میخوام

که لااقل اون به من برسه....اخ که برسه تمام وجودشو غرق بوسه میکنم....

چرا وقتی تو هستی من باید دلتنگیهامو به خودم بگم؟؟؟؟؟دلم که همه اینارو از بر!!!!! نکنه می ترسی

تو عشق رفوزه شم؟؟؟؟نه عزیزکم،چه باشی چه نباشی،شبنم دلتنگییه چشاتو همیشه از بر،مگه

ندیدی شبها که بارون میزنه صبحش تو چه بخوای چه نخوای شبنم رو گلبرگایه گلسرخ تویه گلدونه روی

طاقچه اتاقت چه سبک و رها میشینه و بهت زل میزنه تا تو ،ی بوسه کوچولو از کنج لباش بگیری و

سبزش کنی......ای خدا میخوام تو ی چشم بهم زدن برم به دوران کودکی ،بشم ی بچه چهار پنج ساله

بازیگوش و شیطون، بپرم رو کول بابام،پشتش سوار بشم و مامانم دل عاشق و مهربونش هری بریزه که

نکنه من از پشت بابام بیافتم زمین و با شیرین زبونیهایه دلبرانم دلشونو به اسمونا ببرم،و با معصومییت

نی نی چشام وجود بی قرارشونو لبریز کنم از یک هیجان مفرط و بکر و دست نیافتنی....و از پشت بابام

هیجان زده و نا اروم خودمو پرت کنم تو بغل گرم مامانیم.....چقدر دوست دارم مامان...چقدر دوست دارم

بابا...لحظه ها رو میشمرم انقدر میشمرم که فاصله ها جلوم کم بیارن و زودتر به شما برسم اما نمیخوام

تنها بیام میخوام دوردونه امم ببینین کسی که وجود پر تلاطممو اروم و قلب شکسته ام رو تسخیرکرده ،

کسی که شبنمه روی گونه هاشم و همدم دیوونگیهاش و اونم مونس دیوونگیهام،کسی که هراس

نبودنش همه گلهامو بی گلدون میکنه و نردبون خورشیدو  ویروون که برای همیشه اینجا گم بشم........

نمیشه باشه و کنارم نباشه،چه دور باشه و چه نزدیک همیشه حرمت  عشق،نیاز نیمه شب و تجسم

لحظه های پاک منه.....حرم نفساشو،اهنگ صداشو تو  ی شیشه ضخیم حبس کردم که ی وقت اگه

بشکنه دیگه گنجشک کوچولویی که بال پریدن میخواست و ارزوی پریدنو داشت هیچوقت نمیتونه بپره

تا ابد  باد نا مهربون بالهاشو به یغما می بره ، دیگه نمیبینه چون چشاشو به  خورشید میبخشه

،دیگه قلبی نداره که هی تندوتند بتپه چون دلشو به دست موجهای دریا میده و دیگه نفسی نداره که تو

دم و بازدم بیاد و بره چون نفسشو به نفس عمرش میده یعنی دوردونه اش......با چشایه غریبم از دور به

هر سه تا تون زل میزنم تا غربت و تنهاییم ،دلتنگیمو تو چشایه خستم ببینید و لمس کنید......

میخوام امشب ترانه بارونو برا هر سه تاتون بخونم،چشاتونو ببندین و خوب به بغض نهفته تو صدام دل

بدین حتما از دلتنگیهام کم میشه...........................

  

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 22:59  توسط شبنم  | 

رویای با تو بودن....

 

می دونم اگه تو نباشی حتی ی لحظه هم نمی تونم چشمامو رو هم بذارم و تو تمام لحظه ها قلبه پر

از عشقمو برات پر پرمی کنم،مثل حالا که حتی ی ذره خوابم به چشمم نمی یاد...تمام گل سرخای

باغچه مهتابو شمردم تا شاید خوابم ببره اما بالاخره دلم طاقت نیاوردو هزارومیشو  مثل ی دختربچه

 لجباز و شیطون که با اون چشایه ساده و نافذش واسه گلهایه باغچه خونه همسایه ی نقشه کودکانه

ولطیف و بی برو برگرد کشیده باشه یواشکی چیدمو به اون چشایه ماهت هدیه کردم تا ی کم غصه

دوریتو سبکتر کنه....اصلا برام مهم نیست که همسایمون ..مهتاب...نورشو ازم بگیره چون چشایه ناز

و ماهت به اندازه هزارتا خورشید و مهتاب و فانوس و شمع به وجود پر تب و تاب و بی قرارم می تابه

وبهش نور میده....خوب دیگه مهتابو می خوام چیکار.......خبرداری که هر شب با خیال تو و برای تو

چقدر از چشای خسته ام بارون می باره؟؟؟؟چشام همش منتظرن که تو رو،تو پادری اتاقم ببینن....

اما دل کوچیکم به چشام دلداری میده و اونا هم به حرف دلم گوش می دن پلک رو هم می ذارن و رویایه

با تو بودنو از ابتدا تا  انتها مرور می کنن ،اخ که چقدر این رویا خواستنییه......امشب ی حس و حال

عجیبی دارم .... دلم دریا می خواد تا به بی انتهاش خیره بشم ،دستامو باز کنم و با تمام وجوم

وسعت بی انتهای دریا رو سفت بغل بگیرم ....اخه میدونی وسعت دریا  تداییه،وسعت وجودت،اغوش پاک

و گرمته....  واسه همینه که همیشه مرغ عشقایه تویه اتاقم ،قلبمو ،پاهایه سنگینمو،وجود بی قرارمو

بدرقه می کنن...بدرقه وسعت ابی و بی انتهای دریا...........

ماهم دلواپسم...نکنه ی وقت برق نگات به دست باد مبتلا بشه و تو مبتلا بشی و من تویه ساحل دریا

دنباله ی کنج دنج وغریبو ناپیدا راهیه غربت بشم و بغض شبامو رو به اسمون با عاشقانه هایه گسسته

و دلی شکسته ،تو گلویه خشکیده از غصه ام بشکونم و فریاد بزنم.....نه نه نه،حتی نمی خوام ی لحظه

از ذهنم جدا بشی و عاشقانه هامو ازت بگیرم،هرگز.......

گلکم... می خوام دیوار اتاقمو پر پنجره کنم ،تا وقتی که نگامو به هر طرف می اندازم تو رو ببینم که داری

تو ساحله دریا اروم و بی صدا ،دلنشین و دوست داشتنی قدم از قدم ور می داریو و با اون نگاهایه پر

رمز و رازت و اون چشایه خواستنیو مجنون وارت با من حرف می زنی و قصه شاپرکایه پر یشونه قلبتو

و لالایی هایه دلتنگی چلچله هارو برام شیدا وار تکرار می کنی،اخ که تو این لحظه ناب چقدر رها و

عاشقترم...............

می دونی قلبکم،صبحها با طلوع خورشیدتویه مشرقه اسمون که انعکاسش همراه عکس مهربون تو

رو ابیه دریا می افته از رختخوابم جدا میشم وشبها هم با شمارش ستاره هایه تویه اسمون که همیشه،

مثله گلهایه سرخ باغچه مهتاب، یکی رو یواشکی و فرض و تند برات می قاپمشو تویه گلبرگهایه گلهایه 

سرخی که قبلا برات چیده بودمشون،قایم می کنم...اوووووووااااااه ه ه ه .....تا حالا کلی ستاره شده و 

گلبرگ گل سرخ.....خوب چیکار کنم اخه میخوام همه قشنگیهایه دنیا رو ی جا فقط برایه دوردونه ام

.داشته باشم......می خوام تا وقت اومدنت ساحلو پر ستاره و گلبرگهایه گل سزخ بکنم تا رویه

عشقم رویه چشام قدم از قدم ور داری و ی باره دیگه به خونه قلبم که درش رو به دریا باز میشه سرک

بکشی و دستایه پر تمنا و عاشقمو بگیری و با خودت به بی انتهایه خلصه مبهم و دوست داشتنی و 

بیکران دریا که همیشه اغوش گرمت رو برام تدایی میکنه ببری و منو لبریز کنی از اوج عشق و معنایه

بودنو موندنو نفس کشیدنو،تو وجود همدیگه با ی خلصه بی همتا،برایه همیشه بی همتا و ابدیش کنیم

و من تو باغچه خونمون همیشه گل سرخ می کارم تا مهتاب به قلبه کوچیک و پر طپش باغچمون

حسودیش بشه.....................

هنوز از رختخوابت پا نشدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ای بابا ،چقدر می خوابی دختر........من ی غلت کوچیک

تو رختخوابم می زنم و اهسته با یک لبخند ملیح و عاشقانه زیر لب زمزمه می کنم:من که خواب نبودم

داشتم به گل سرخای باغچه خونمون اب می دادم........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 23:11  توسط شبنم  | 

راز و نیاز شب قدر.......

 

 HyperText Transfer Protocol

خداوندا تو خود میدانی که همه چیز من در تو خلاصه است و تو رؤفترین وبخشاینده ترینی.....

 

بارالهی می دانم غرق گناهم....تو غفاری ببخشای مرا...خداوندا در این شب قدر دستهای

 

ناتوانم را عاجزانه و غریب به سویت رها می کنم،قلب شکسته ام را  مرهم نه و وجود نازکم

 

را توان ده تا در مسیر تو گام بردارم...خداوندا امشب با ذکر کلامت،باناله های سینه خیز دل

 

شکسته ام،شفاعت می خواهم...می خواهم که بگذری از سردی کلامم،از بیهوده گیهای

 

کسالت بارم ، از ظالمانه های بی دریغم و از ناسپاسیهای پی در پی ام...یا علی شفاعتم

 

 کن...یا علی مدد کن که بمانم و بخوانم و ببویم وجودش را...معبودا، می خواهم کتاب پر

 

فروغت را بر سر نهم و تاسپیده دم عاشقانه با تو رازو نیاز کنم تا شاید نیم نگاهی هر چند گذرا

 

به این بنده خسته و دلشکسته و گمراه بیاندازی و وجودم را سر شار کنی از عطر حضورت...

 

خداوندا تو صابر بی الایشی،می دانم که در برابر ناسپاسیهایم،در برابر ظالمانه هایم هیچ نگفتی

 

وفقط رحمت بی انتها، پاک و ساده و بی دریغت را نثار بنده حریص و معصیت کارت کردی،حال

 

درمانده از تو می خواهم،تمنامی کنم بار دیگر رحمتت را به من ارزانی داری و به این درمانده حقیر صبر

 

عطا فرمایی.خداوندا صبورم کن که در برابرناملایمات،خورد شدنهای بیرحمانه قلبم و دل اشوبهایم

 

،در برابربندگان دلسنگت و دل ازارهای بی انتها و بی پروایشان صابر باشم...امشب با چشمانی

 

اشکبار و روحی خسته و رمیده از خط کشیدنهای بیهوده و بی دلیل که گویی خط بطلانی است

 

بر روح چروکیده ام،تکه های شکسته قلبم را در پناه سایه مهربان  تو بهم پیوند می دهم،خداوندا

 

مدد کن.......فرشتگانت امشب بر عرصه ناپاک زمین گام می نهند، میدانم غرق گناهم

 

اما تمنا دارم  که در برابر چشمهایم فرود ایندتا روح ملکوتیت را در حضور بی الایش فرشتگانت

 

بیش از پیش با تمام وجود احساس کنم و در دیده گانشان خیره شوم و ضجه زنان بگویم و تکرار

 

کنم:استغفرالله ربی و اتوب و الیه...... خداوندا مگردان زمن رویت راتا من بگردانم قلبم را در سجده گاه

 

عبور عشق پر برکتت و بیارایم سیرتم را با صفات ملکوتی و اعظم روحت....بار الهی،تو رحمانی پس

 

رحم کن بر این وجود ناتوانم و لحظه ای مرا در بر گیرتا عاجزانه بانگ بر اورم و بگویم:یا علی،یا علی،

 

یا علی....یافاطمه،یافاطمه،یافاطمه.....تا شاید شفاعتم کنندو تو بنده گنهکارت را ببخشایی و تا

 

سپیده دم با چشمانی گریزان و بسته بر بودو نبود هستی بخوانم یگانه هستی ام را و بطلبم عفو و

 

بخشایش و با وجودی ملتهب و مالامال از وجد حضور فرشتگانت  و مولایم علی به خاک افتم ،پتک

 

بر سینه گناهانم بکوبم و بگویم:الهی العفو،العفو،العفو......الهی ادرکنی،ادرکنی،ادرکنی......پروردگارا

 

ارامشم ده وچون کودکی در اغوش پدرش لحظه ای نوازشم کن تا عاشقانه هایم،قصه های کودکی

واسارت در ید بیرحم لحظات کوبنده زندگی و شکستنهای پی در پی ام در گذز باد رابرایت بازگو کنم

 

گرچه می دانم که تو خود عالمی و می دانی ....خداوندا به دستان پر تمنایم نظری بیافکن و لبریزم

 

کن از رحمت بی انتهایت و باب رحمت و گشایشت را هیچگاه به روی این بنده مستحقت مبند........

 

پروردگارا،تکیه گاهم ،معنای بودنم ،دلیل گام نهادنم،بهانه دیدنم،شنیدنم،خندیدنم و غمگینانه و گریان

 

بر خاک نشستنم...فقط تویی مهربانم و تسکین دهنده بی توقع روح و جانم...پس بگذار بر خیزم و

 

در هم شکنم  سد گناهانم را و نیست سازم مرز افسردگیها،ناامیدیها ،دلتنگیها و دلشکستگیها را و

 

ناپدید سازم سکوت شبگیر دل ازار روحم را و گام نهم در مسیر نورانی هستی الهی ات و بگویم 

 

هستم و می مانم و می جوشم و پیوند می دهم قلب شکسته ام را با کلام مهربانت و می ارایم

 

وجودم را با ابهت و موهبتی که شبانگاه به قلب خسته و زخمی ام عطا کردی و با قلبی مالامال

 

از امید و سرشار از معنای بودن و پاک و ساده و لحظه ای ارام که گویی در این دنیا فقط من هستم

 

وتو زیر لب جوشن کبیر را عاشقانه  زمزمه می کنم   و چشم به چشمان مهربان و پدرانه ات می دوزم

 

 و بر می خیزم و بانگ بر می اورم:یا علی مدد.............................

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 16:21  توسط شبنم  | 

فاصله.....

 

چقدر می تونم این فاصله ها رو از رو بخونم،دیگه همشونو حفظم....اما چرا دوباره از رو می خونمشون

 

!!!!چشام تو این فاصله ها دنبال تو می گردن، ای کاش به جای این فاصله هافقط تو بودی فقط تو.....

 

نمی دونم می تونی بفهمی که چقدر سنگینییه این فاصله هامنو توتاریکی اضطرابم،تو کابوس نبودنت،

 

غرق می کنه....وقتی یادم می یادکه به چشام زل زدی،دست روی قلبم گذاشتی و با سردی کلامت

 

گفتی نمی خوام،خدا می دونه که اون لحظه با تمام وجودم تو تمام واژه های دربه دری و بی کسی و

 

خودشکستگی که تو دنیا وجود داره گم شدم...میشه گفت ناباورانه همشونو باور کردم...رویای با تو 

 

بودنو تا انتها تو لحظه هام کنار ی برکه قشنگ و کوچولو که کلبه عشقمون توی اون همه دلتنگی و

 

سکوت،شده بود ی حسرت واسه چلچله های عاشق اونجا،روزی صد بار مرور می کنم.....دیگه دستات

 

گرمی اون روزایی رو نداره که تمام عاشقانه های دنیا رو واسه من از بر بودی...کاش می تونستی از

 

اونور فاصله ها،از اونور ابها،چشای پر انتظارو عاشق و پر خواهشمو ببینی،اگه می دیدی تردیدی

 

 نداشتی که شدم ی قناری که هر لحظه می خواد دل کوچیکش برات پر بکشه و اگه شده حتی یکبار

 

تورو از دور ببینه وغریبانه بر گرده.....می تونم تصور کنم که نبود تو یعنی مرگ رویاهام،رویاهایی که

 

دوتایی توخلوتمون ساختیمشون و من یواشکی بدون اینکه تو بفهمی ی ((وان یکاد))کوچیک پشت ی

 

قاب کهنه روی طاقچه رویاهامون قایم کردم که ی وقت ارزوهامون چشم نخورن،اگه حالا بری سر بزنی

 

می بینی ی ((وان یکاد)) کهنه و غبار گرفته با ی قلب کوچیک ساده و پر درد که شکافتمشو  گذاشتم   

روی طاقچه،منتظرت نشسته......گفتی دلشوره و تردید شده همخونه قلبت و همدم تنهاییت،دیگه

 

بیحوصله گی امونتو بریده....کاشکی من می شدم همدم تنهاییت و همخونه قلبت دیگه اون موقع هم

 

همدمت بودم هم سپر بلات،تو تمام ثانیه های شیرین با تو بودن تمام بیحوصلگیتو به جون می خریدم

 

وتا حس می کردم که غم می خواد تو خونه چشات لونه کنه چشامو جلوی چشات می ذاشتم و

 

سپرشون می کردم تا هر چی غمه تو چشای من گم بشه....به من می گن از عشقت چه خبر بهت

 

بهت سر می زنه؟ منم دست پاچه و هل می گم:اره الان با همدیگه رو ایوون دلتنگیهامون نشسته

 

بودیم و دستامون تو دستای همدیگه بود و چشامون به چشای هم خیره....در حالیکه نمی دونن تو

 

تاب نیاوردی که به چشام زل بزنی و سرت انداختی پایین و گفتی سردمه....و رفتی....من با نا باوری

 

و دستای لرزون و قلبی پر از عشق و درد صدات زدم و تو خونسرد و با ی لبخند تصنعی و پر  تردید

 

گفتی:بر می گردم عزیزم.....و منو گذاشتی تو تردید بر گشتنت که می دونم هیچوقت بر نمی گردی و

 

منو با عاشقانه های دلفریبت به وجد نمی یاری...نامهربون شدی گلم؟؟؟نکنه شیطون ی وقت تویه اون

 

چشای خواستنیت دویده و من ندیدمش؟؟؟ چشات بهم می گن که دروغگو شدی انقدر دروغگو که

 

حتی به قلبتم دروغ می گی،دیگه یادت رفته که عشق چه رنگییه........می دونم بالاخره ی گوشه ای

 

تو این دنیای بزرگ رها میشم و اروم می گیرم... (که ای کاش کنار تو رها می شدم) ...و تو به ایوون

 

دلتنگیهامون بر می گردی اما دیگه هیچوقت لونه چلچله ها رو اونجا نمی بینی...............

 

 

 

                                                           

 

                                                           ((نوشته شبنم...حرفای ته دل خودم.... ))

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 1:32  توسط شبنم  | 

اخر راه...............

 

 

 HyperText Transfer Protocol

 

 

 

     نفسم را حبس می کنم تا شاید بازدم مرا دوباره به افق امیدوار سازد،پاهایم را

 

یا   یارای رفتن نیست،زانوانم پیچیده در نیستان غم و سوخته از کویر داغ می خواهد

 

ب  بی تکلم،بی تکلف،بی مهابا تیشه به ریشه غصه زند،اما....زهی خیال باطل.....

 

ن    نباید رفت ؟باید ماندو دل سپرد به سکوت شبگیرغم وشمارش تسبیح گسسته

 

      عشق و خیره شد به نور بی قدرت فانوس چشمه امید؟؟؟؟؟؟؟؟یادت می اید

 

رو    روزی که در خزان ترانه هایم رفتی و قلبم را به دست سنگین و بیرحم باد سپردی

 

      مرا می بردو چه سنگین می برد.......چرا که وجود تهی ام مملو از دردو سوالهای

 

      بی جوابم بود،سوالهایی که جوابی نداشتندو جوابهایی که تسکینی برایشان نبود....

 

      بی بهانه قلبم را به دست باد سپردم چون بهانه ای نبود برای ماندنم....ای کاش

 

به    بهانه ماندنم خواستن تو بود،ای کاش بهار چشمانم نگاه پریشان و پرتمنای عشق

 

تو    تو بود و ای کاش کلام مهربانت چشمه ریشه خشکیده من بود......خودت میدانی

 

،      با تمام ذرات وجودت لمس کرده ای ،تلاطم چیست،بی تکلف خشکیدن و شکستن

 

در    در اوج دربه دری عشق چه حکایتی است....نگو ندانسته رنجیدی و رفتی و ناپاک

 

در    در عشق جلوه گری کردی و رمیدی...رنجیدم از غربت عشقم،از خاکستر شدن 

 

ار     ارزوها و ورقهای بر جا مانده غرورم،از نجوای غریب تنهایی در نیمه راه عشقی 

 

نا     نافرجام و مبهوت سایه دور تودر افق که لحظه به لحظه،ثانیه به ثانیه دورترودورتر

 

        میشد...نباید رفت؟باید ماند و دل سپردبه سکوت شبگیر غم و شمارش تسبیح

 

     گسسته عشق و خیره شد به نور بی قدرت فانوس چشمه امید..........؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 21:30  توسط شبنم  | 

مکث،خلا،تردید......

HyperText Transfer Protocol 

 

اکنده از تردید می شود گفت پرهیز!!!اما قلبم می گوید ناگزیر نگریز.....!!!!

 

علاقه،عشق،پرستش،توهم،شک و تردید....می شود یافت قلبی مالامال

 

از خواهش،پس تردید بی تردید!!!تیشه،ریشه،ذوب شدن،سایش....میشود

 

گفت می خواهم زندگی کنم و ببینم اسمان را.....!!!خلا،بودن، بی پروایی،

 

خواستن،شناختن....میشود گاهی مالک بود وجودپرتمنا را...!!!شکستن،

 

رمیدن،انتظار،واهمه....میشود گاهی پریدوجست ودوباره بست کوله بار

 

عشق را....!!!پرسش،خوشبینی،رهایی از گذشته،خواهش قلب...چشمها

 

مهربانی می بینند...اری بی مهابا میشود دوباره عاشق شدو خواست بهار

 

را و گاهی میشود شمشادوار در حاشیه دقایق بود،در اوج فرط عشق........

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 3:41  توسط شبنم  | 

قایم باشک.....

HyperText Transfer Protocolشب بودو ستارها پشت مهتاب قشنگ هی وهی نور می دادن،

 

یکی از ستارها ناقلا و پرادا،بادل کوچیک من،با چشای پر فریب

 

قایم باشک بازی می کرد……..

پاشدم خیره شدم،به اون چشا پیله شدم،دستمو تکون دادم

 

دل بی قرارمو هی بهش نشون دادم،گفتم:

پرادا،ناقلای دلبرشیرین نگاه، تو دل این ستارها منم می خوام

 

کنار تو،با اون نگاه ناز تو،تبسم پر راز تو،ی نور بشم،عاشق بشم،

 

دیوونه ومغرور بشم،منم ببر می خوام برات قصه بگم،قصه بی غصه

 

بگم،قصه یک یاس کبود،جون می گیره از عشق و نور…………..

 

اره بیا منم ببر،می خوام بیام،منم بیام اون بالاها با هم دیگه

 

قایم باشک بازی کنیم، دل پیر ماه شب رو هی جوون ،هی زنده کنیم

ستاره گفت:

دیوونه به این بالا نگاه نکن،دلت شیدا نکن،اسیرنکن،عاشق نکن،

 

قایم باشک بازی نکن،اسمون تاریکم، تورو هیچ نمی خوادت،

 

این بالا ستارها مهمون نمی خوان،دل صاف و امن و حیرون نمی خوان

 

اگه بیای میشی ی سنگ،ی سنگه غصه دارو منگ،حالا چی؟ بازم

 

می خوای رها بشی؟قایم بشی؟عاشق بشی؟اسیر سنگینیه،این

 

شب بد سیاه بشی؟بیایی این بالاها تنها بشی؟گفتم:

 

عزیزکم با تو که من سنگ نمی شم،غصه دارومنگ نمی شم،طرد

 

نمی شم،اسیرو پردردنمی شم،منم می شم ی ستاره،ی ستاره

 

بی دغدغه،کنار تو می شم ی نور،ی نور پر فروغ ودور،کنار تو می شم

 

بهار،بهارسبزوبی قرار،ببین دارم اون کفشای نقره ایمو برای تو پا می

 

کنم،پیراهن یاس و دارم برای دیدن چشات قرض می کنم،موهای

 

صافم و ببین…برای تو می بافمش،دنبالشم با تن گل برای تو می

 

تابمش،چشمای حسرت و ببین برای تو هی می تپه،دستای پر

 

تمنامم برای تو رها می شه،من سنگ می شم؟بذار بشم،دیوونه و

 

عاشق می شم؟ بذاربشم،اسیر می شم؟تنها می شم؟بذار بشم،

 

اسیر تو،تنها شدن برای تو،بودن تو ،تو تنهاییم،همش اینه،عشقم

 

اینه،خواهش این دلم اینه ،قایم باشک بازی می خوام،می خوام تورو

 

پیدات بکنم،پشت حصار عشقمون عاشقونه نگات بکنم……………….

ستاره گفت:

اینم نگاه دلفریب،اینم بهار بی دریغ،اینم شب سیاه ودور،

 ستارهای رنگی هم جورواجور،اینجامنم،خوب که می خوای 

 

بیای پیشم؟باشه بیا اما بدون اینجا حصار عشقمون دروازه ای توش

 

نداره،دیگه نگاه گرم من حرارتی توش نداره،دیگه منو گم می کنی تو

 

این دل سیاه شب،همش میشه ی غم ،ی اشک،ی حادثه،ی بازی قایم

 

باشک،پر خاطره…..می خوای بیای؟کالسکه طلایی رو سوار شو و نگام و

 

زود بدزد بیا………کالسکه رو سوارشدم،عاشقونه ذلیل اون نگاه بی ریاش

 

شدم،چشاموبستم تا باهاش قایم باشک بازی کنم،تا که رسیدم زود

 

بهش، عاشقونه پیداش کنم،گفتم این دلم راهشوپیدا می کنه وقتی رسید،

 

عاشقونه اون منو بیدار می کنه،تا که برم پیداش بکنم،از پشت حصار عشقمون،

 

دیوونه وار حسش کنم………..یکهو دلم بی تاب شدوبیدار شدم،نگاهمو به

 

هر طرف که انداختم،پریشون و حیرون شدم،تاریکی بود ی نور نبود……..

 

حصار عشقمون کجاست؟ستاره عزیز من عشقم کجاست؟گفتم:

 

قلبک بازیگوش من،قایم باشک بازی بسه،من اومدم پیدات بکنم،پشت حصار

 

عشقمون عاشقونه برای تو نجوا بکنم………کجایی تو پشت اون سنگ سیاه؟

 

نه این که نیست…اون یکی سنگ سیاه؟اینم که نیست…..ماه مهربون و پیر این

 

دلم کجاست؟ی سنگ گنده اون بالاست؟!!!!منو ببین ،بیا پیشم عزیزکم،

 

قلبک بازیگوش من،منو ببین،بیا پیشم………شنیدم:

 

نگفتم قایم باشک بازی نکن،تویه دل سیاه شب عاشقونه نگام نکن……..

 

نگفتمت عاشق نشو، پرنده رویا نشو…..نگفتمت میشی اسیر،ی تنهاو ی

 

بی نصیب……..حالا شدی تو هم ی سنگ،ی سنگ سخت و پر درد……

 

دیگه کسی اینجا تورو نمی شناسه،شدی دیگه مثله همه،هم اشنا هم غریبه

 

ببین منو من جلوتم سنگ سیاه  پر درد……نگفتمت بازی نکن ،قایم باشک بازی

 

نکن،…….عاشق شدی پر حادثه،منم میشم ی خاطره،حالا تو هم از این بالا

 

نگاه بکن به اون دورا…..نگاه دلفریبتو بده به اون پنجره که تاریکهو نور نداره….

 

تو هم باهاش بازی بکن ،قایم باشک بازی بکن،اما بدون اونم میشه ی سنگه

 

سرد،ی سنگه سیاه پر درد…..حالا بگو قایم باشک بازی خوبه؟؟؟؟دزدیدن نگاه

 

من،قلبک بازیگوش تو،چقدر خوبه؟؟؟؟گفتمت قایم باشک بازی نکن،با دل سیاه

 

شب عاشقونه بازی نکن…………..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 0:34  توسط شبنم  | 

جاده.....

پیمودن ورهایی در قدمگاه دلفریب اوج٬پیوستن به عاشقانه های بی مخاطب

 

وزیستن در سکوت جاده شمشادهاکه بی پروا به قصه های بی پایان می نگرند

 

سنگینی حکم سکوت شب را بی انتها می کند......شمارش شکست گریز باد،

 

در تلاطم ثانیه های رعب و وحشت جاده محکوم به سکوت و تنهایی،بی مهابا بر

 

سینه خاک طرح فتح را حک می کندو چه ظالمانه.....ترسیم یک لحظه دل انگیز

 

در بی کرانه های جاده مه گرفته ومبهم و بی انتها....اری می شود بهار را در

 

ظالمانه ها همچون عاشقانه ها تدایی کرد...!!!کوبیدن با پتک اهنگران در سینه

 

داغ اسارت و تشنج لحظه ها در جاده ناکجااباد دل به یغمابرده...می شود گفت

 

چه زیبنده است چرم اهنگران...امروز جاده را خط کشی کردم که نشانی باشد

 

برای پیمودن من ،یا علی.............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 0:59  توسط شبنم  | 

بغض شکسته.....

HyperText Transfer Protocolدر امتداد نبودنت سنگینی برگهای به خاک نشسته خزان و نجوای ترنم دلتنگی را

 

با نیم نگاهی عبوث وخیره به گذشته در گلو می شکنم.هر روز شیشه سخت و بلند

 

عشق را که با رخنه زمستان منفور ترک خورده با سر انگشتان ظریفم باچشمهایم با

 

وجود ملتهب و پر تب و تابم لمس می کنم.گویی تو را جستجو می کنند...تو را می

 

خوانند...تو را می بویند... اری انگشتانم نوید حرارت دستان پر مهرت را می دهند که

 

هنوزبر دیوار ترک خورده شیشه عشقمان زنده است..چشمهایم حادثه رفتنت را با

 

اشکهایشان و پلکهای به انتظار نشسته شان دنبال می کنند ووجودم بازی شدن

 

در سرنوشت. تپیدن بی محتوا در ثانیه های مه گرفته جدایی و رویای محال را با

 

بغض شکسته در گلو فریاد می کند.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 21:33  توسط شبنم  | 

کوچه پس کوچه های تنهایی....

HyperText Transfer Protocolاولین چیزی که تو کوچه پس کوچه های قلبم یادگرفتم حرف ((ت)) بود.اول برام ی چیز غریبی بود

 

اما کم کم با هاش انس گرفتم.((ت))کوچولوی من افسرده و غمگین فقط و فقط به من زل می زد و

 

هیچی نمی گفت انگار از من چیزی می خواست اره می خواست….اون حروف ن/ه/ا/ی رو  می

 

خواست…بهش دادم خوشحال و ذوق مثل ی دختر بچه ملوس و دوست داشتنی که با چشمای

 

درشتش وجود ادم تسخیر می کنه نگاهم کرد و ی بوسه کوچولو رو گونه سمت چپم کاشت و

 

رفت…رفت و نشست کنج دلم…اره من بهش زندگی دادم اونو از تنهایی در اوردم و خودم شدم

 

تنهای تنها……چقدر سخته پیدا کردن ی روزنه کوچیک رو دیوار اتاقی که حتی ی پنجره هم نداره

 

….((ت))نامرد!!!باید اینجوری تنهام می ذاشتی؟اگه می دونستم هیچوقت از تنهایی درت نمی

 

اوردم…فکر کنم اگه ی سری برم رو ایوون دلم بشینم اروم بگیرم..اره حداقل اونجا اشیون چلچله ها

 

رو که بعد کوچشون باقی مونده می بینم…دارم همه چیز مرور می کنم…یادمه ی بار ی اطلسی رو

 

یواشکی تو باغچه خونه ی غریبه کاشتم اخه خونه اش خیلی قشنگ بودوحیف بود اطلسی نداشته

 

 باشه!کاشتم اما بازم شدم تنها…!!!!!ولش کن حتی مرور اینا هم دردی رو دوا نمی کنه.می خوام

 

ی کم راه برم از تو حیاط خوب خوب می تونم ایوون دلم ببینم..وای چقدر کهنه و داغون شده…!!!!

 

نکنه پیر شده؟؟نه بابا مگه میشه!! همش25 سالشه پس ی قلبه جوونه….نه بخدا پیر شده…نگو

 

غصه ام می گیره…چیکارکنم؟چی وردارم؟می خوام درستش کنم..اهای کسی اینجا نیست کمکم

 

کنه؟؟؟نکنه ی دفعه خراب شه؟تنهایی من این همه کوچه پس کوچه داره یعنی یکی تو این کوچه

 

پس کوچه ها پیدا نمیشه که سقف دلم ازنو برام بسازه؟؟؟چرا هست مرغ عشقهای توی قفس

 

همونایی که پشت ی قاب بزرگ و کهنه تو زیر زمین قایمشون کردی تا دست کسی بهشون نرسه؟

 

نه اونا نه....نمی خوام ارامش ازشون بگیرم اونا فقط باید کنار هم جا بگیرن ومن با نگاه کردن به اونا

 

حداقل ی لبخند تلخ بهشون بزنم....!!!!در...!!!صدای در؟؟کیه؟کیه؟اماصدایی نمی شنوم...با عجله و

 

هراسون درو باز می کنم چند قدم جلوتر می رم به اطرافم نگاهی می اندازم و از پشت سر صدایی می شنوم:

 

غریبه!!! منم سایه تو ..نیمه گمشده و پنهان تو.....همونی که ی روزی ی اطلسی کوچیک و قشنگ

 

تو باغچه خونه ام کاشتی و رفتی !!!حالا من امروز اومدم سقف دلت از نو بسازم اما نه مثل تو یواشکی..........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 22:19  توسط شبنم  | 

تمنا........

HyperText Transfer Protocol 

 

امشب به مهتاب خیره می شوم

تا رنگ خدا را در تبسم ماه ببینم

امیدکم٫تو هم به مهتاب خیره شو

تا نگاه دل اشوبت را در رنگ خدا

ببینم.........

                                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 1:38  توسط شبنم  | 

بازیچه.......

HyperText Transfer Protocol دو ٫دو تامی شه چهار تا٫نه دیگه میشه پنج تا!!!!!من میگم میشه چهار تا٫نه نه نه نه...پنج تا!!!!!

خوب٫خوب چون تویی میشه پنج تا٫قبول...!!!!!!ا چرا نگرانم ٫خوب میشه پنج تا دیگه!!! اما 

همیشه چهار تا می شد ...خوب حالا ایندفعه ما این قانون می شکونیم٫می کنیمش پنج تا٫

خیلی قشنگه.....چی قشنگه؟شکستن قانون؟؟؟نه اون چشای جذاب وگیرای تو.......چشام

بستم تا لذتش تو تمام تار و پود وجودم رخنه کنه وبعد بازشون کردم٫ا کجایی؟؟؟!!!!نیستی؟

رفتی؟خوب من که گفتم میشه پنج تا٫کجایی؟؟؟؟چرا انقدر پریشونم ؟؟خوب می یاد٫پیداش

میشه...دو تایی با هم به همه ثابت می کنیم که دو٫دو تامیشه پنج تا اینکه نگرانی نداره!!!!

نه دلشوره است٫از چی؟؟؟از بازیچه شدن٫ازتنهایی٫حادثه٫از بی خبری٫از معادله ها و جواب

غلط و از امید واهی....................

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 18:4  توسط شبنم  | 

انتظار.....

HyperText Transfer Protocolوجودم پر طپش ودستانم نمناک از اشک چشمانم٫انتظار را زیر لب زمزمه می کتد.

ثانیه ها در تلاطم قاصدکها را می شمارند واما همچنان سلولهای خاکستری مغزم

نجوای تردید را مرور می کند٫تردید در بودن یا نبودن٫خواستن یا نخواستن٫پیوستن

یانپیوستن ٫رسیدن یا نرسیدن.......چکاوکها ارامم می کنند و چقدر پر تب و تاب.

راه می روم گامهایم را تندبر می دارم٫تند تر و تند تر...یک گلدان شکست....نه!!!!

بر می گردم٫خیره به ان٫نا ارام و دست پاچه گل را درون گلدان قرار می دهم ٫تنها

هدیه من به ان یک لبخند تلخ وچشمان لبریز از انتظاری بیش نیست.یک نقطه سیاه

درون یک کاغد!!!چه تضادزیبایی...اما انتظار در سینه پر تمنا چه بلوایی است!!!!

همچنان انتظار را از دریچه دلتنگی قلبم با نگاهی نگران و لبانی پر اهنگ و چشمانی

پر بار زمزمه می کنم................

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 1:42  توسط شبنم  | 

شاپرک خیال

HyperText Transfer Protocolشاپرک بالهایش رابه سختی جمع کرد٫سرش را بلند کرد٫چشمانش را بست و  باز کرد

پلکهایش خسته از راه یارای برخاستن نداشتند٫چشمانی پر رمز و راز خیره به او وجودش را

مملواز شور وهیجان٫رعب و وحشت کرده بود٫پرسید تو کیستی؟شاپرک شنید:من نگهبان

شبی که شاپرکش را گم کرده٫شاپرک به سختی بال وپر زد ایستاد وبالبخندی تلخ خیره

به او گفت:من هم شاپرکم تازه جان گرفتم می بینی؟چشمهابسته شدندو با لبانی متبسم

دستی به سوی شاپرک رها شدو او شنید:گویی گم شده ام را یافتم...!!!!!!!!شاپرک افسرده

وغریب با بالی رمیده از تلخی به او نگریست و گفت : یافتی!!!!!پس٫پس خداحافظ نگهبان

شب٫چشمها گفتند:گمشده سلام٫شاپرک خیالم سلام......................................

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 23:2  توسط شبنم  |